قصه صوتی کودک باد کتابخوان

قصه صوتی کودک

متن قصه صوتی کودک باد کتابخوان:

باد همانطور که می وزید در راهش به یک کتابخانه رسید. بوی خوبی احساس کرد. با خودش گفت: «چه بوی خوبی!»بوی چوب بود. بوی جنگل. خوشش آمد. رفت توی کتابخانه. لا به لای قفسه ها چرخید. شروع کرد به خواندن اسم کتاب ها. یک مرتبه کتابی را دید که اسمش «باد دوچرخه سوار» بود. شروع به خواندن کتاب کرد. کتاب را خواند و خندید. اسم نویسنده را هم دید. با خودش گفت: «باید بروم از نویسنده اش تشکّر کنم که قصّه ی به این قشنگی برای من نوشته است.»

باد رفت و رفت، چرخید و چرخید تا به نویسنده رسید. به او گفت: «من کتاب شما را خیلی دوست دارم. شما چه چیزی را خیلی دوست دارید؟» نویسنده گفت: « باران را.» باد به سرعت رفت. رفت بالای بالا. تند تند ابرها را فوت کرد. ابرها به هم خوردند. صدا دادند. باران شدند و باریدند. نویسنده لبخند زد. زیر باران قدم زد. با خودش گفت: «باید از باد تشکّر کنم.» و به قصّه های بیشتری برای باد فکر کرد.

شاید به موارد زیر نیز علاقمند باشید:

قصه صوتی کودک دوستی اتّفاقی

مقاله «افزایش هوش کلامی کودک، درک مطلب و یادگیری با استفاده از کلمات جدید» از وبسایت آموزشی دوران طلایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 × 3 =

خرید از طریق واتساپ