قصه صوتی کودکانه دوستی اتفاقی

قصه صوتی کودکانه

بچّه لاک پشت از وقتی که از تخم بیرون آمده بود، فقط زمین را دیده بود با چمن و گل و رودخانه. یک روز با خودش گفت: «این طوری نمی شود، من باید آسمان را هم ببینم.» بعد هم چشم هایش را بست، لاکش را تکان تکان داد تا این که توانست به زور خودش را برعکس کند. چشمش را که باز کرد، اوّل از همه خورشید را دید. بعد هم آســمان آبـی را، پرنده ها را. خوش حال شــد و ساعــت ها به آســمان وپرنده ها نگاه می کرد. امّا کـم کـم حوصله اش سر رفت. گرسنه اش شد. تشنه اش شد. تازه دلـش برای دوسـتانـش هم تنـگ شده بود.چشم هایش را دوباره بست. لاکش را تکان تکان داد. امّا این بار نتوانست خودش را برگرداند. کم کم هوا ابری شد. آسمان رعد و برق زد و باران هم شروع به باریدن کرد. لاک پشت داد زد: «کمک! کمک!» امّا صدایش به گوش کسی نمی رسید.

ادامه قصه صوتی کودکانه دوستی اتفاقی:

باران هم شدید شده بود. موش کور که زیر زمین بود، حوصله اش سر رفته بود. دلش چمن،گل و هوای تازه می خواست. خاک را این طرف و آن  طرف زد تا برای خودش تونل درست کند. خاک لانه اش نمناک بود. با خودش فکر کرد: «حتماً دارد باران می بارد!» بعد هم با خوش حالی شروع به کندن زمین کرد. با پنجه هایش تند و تند خاک ها را این طرف و  آن طرف می ریخت.خاک خیس و خیس تر، نرم و نرم تر شد.موش کور گفت: «چیزی نمانده الان می رسم روی زمین.» امّا یک مرتبه سرش به چیز سفتی خورد. بچّه لاک پشت از جایش تکان خورد و گفت: «کی بود؟چی بود؟» موش کور دوباره خاک ها را کنار زد. بالای سرش یک سنگ خط خطی دید. با خودش گفت: «عجب سنگ قشنگی!» بعد سنگ را فشار داد؛ یک با، دو با، سه بار. سنگ از جا کنده شد و به کناری افتاد. حالا دیگر بچّه لاک پشت دوباره روی چهار دست و پایش بود. موش کور گفت: «سلام، پس تو سر راه من بودی!» بچّه لاک پشت گفت: «سلام، نمی دانستم سر راه تو هستم. من اتّفاقی این جا بودم.» موش کور گفت:« من هم اتّفاقی از این جا سر در آوردم.» بچّه لاک پشت گفت: « چه اتّفاق خوبی! اگر نه، معلوم نبود من تا کی باید پشت و رو می ماندم. من خیلی دوست داشتم آسمان را ببینم که دیدم.» موش کور گفت: « من هم دلم می خواست روی زمین را ببینم که دیدم.» بچّه لاک پشت گفت: «این بار که خواستی روی زمین را ببینی، من برایت تعریف می کنم.» موش کور گفت: «تو هم هر وقت دلت خواست آسمان را ببینی، من برایت تعریف می کنم.» بعد هم دو تایی با هم خندیدند. یک روز با خودش گفت: «این طوری نمی شود، من باید آسمان را هم ببینم.»

شاید به این مطالب نیز علاقمند باشید:

قصه صوتی کودکانه لبخند گمشده

مقاله نه تشویق نه تنبیه (آثار مخرب تشویق و پاداش در کودکان) از وبسایت آموزشی دوران طلایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 × چهار =

خرید از طریق واتساپ