قصه صوتی رایگان معمای پدربزرگ

قصه صوتی کودک
متن قصه صوتی رایگان معمای پدربزرگ:

این روزها حواسم خیلی پرت می شود.هشتاد سال بیشتر ندارم.ولی حتماً دارم پیر می شوم. مثلاً دیروز فراموش کرده بودم که دخترم من را به خانه شان دعوت کرده است. وقتی که داشتم از مغازه به خانه بر می گشتم یک مرتبه یادم افتاد و به خانه ی آن ها رفتم. جلوی در که رسیدم چیز دیگری یادم آمد. جوراب پای چپم سوراخ بود و انگشت شصت پایم از آن بیرون می زد.از سر و صدای پشت در فهمیدم که همه ی نوه هایم آن جا هستند. هیچ دوست نداشتم که جلوی آن ها خجالت بکشم. جیـب های کُتم را گشتم. دو تا آب نبات و سه تا آدامس بادکنکی پیدا کردم و با خیال راحت زنگ در را زدم.

در که باز شد، همه به سویم دویدند. یکی یکی آن ها را بوسیدم و گفتم: « بچّه ها معمّا!» بچّه ها با خوشحالی گفتند: «بگو پدربزرگ، بگو!» گفتم: «هر که بگوید کدام جورابم سوراخ است جایزه دارد.» دو تا از بچّه ها گفتند «چپ» و سه تا گفتند «راست». کفش چپم را درآوردم. بچّه های برنده فریاد زدند و آب نبات ها را گرفتند. بقیه ی بچّه ها با ناراحتی سرشان را پایین انداختند. گفتم: «بچّه ها مسـابقه هـمین است، همه کـه برنده نمی شوند.»

بعد می دانید چه شد؟ کفش راستم را در آوردم. همین که وارد اتاق شدم سه تا بچّه ی بازنده از خوشحالی فریاد زدند:«آخ جون پدربزرگ!» به پایین نگاه کردم. خنده ام گرفت. آدامس ها را از جیبم در آوردم و به بچّه ها دادم. با خودم فکر کردم این یکی دیگر کی سوراخ شده؟!»

پایان

شاید به این مطالب نیز علاقمند باشید:

قصه صوتی رایگان باد کتابخوان

مقاله «افزایش هوش کلامی کودک، درک مطلب و یادگیری با استفاده از کلمات جدید» از وبسایت آموزشی دوران طلایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 + سه =

خرید از طریق واتساپ