داستان گویای رایگان لبخند گمشده

قصه صوتی رایگان

متن داستان گویای رایگان لبخند گمشده:

داستان گویای رایگان لبخند گمشده: کـرم کوچولو از زیر خـاک سرش را بیـرون آورد. کفشدوزک، سنجاقک و هـزارپا را دید. یک مرتبه توی دانه های شبنم عکس خودش را دید. با بد اخلاقی گفت: «حالا که این طور شد، من هم با خـدا قـهرم!» کـفشـدوزک، سنجـاقـک و هـزارپا با تعجّـب پرسیدند: «چرا؟»

کرم کوچولو به هزار پا گفت: «چون این همه پا به تو داده، ولی حتّی یک پا هم به من نداده!»

به سنجاقک گفت: «چهار تا بال به تو داده ولی یک بال هم برای من نگه نداشته.»

به کفشدوزک هم گفت: «تازه یادش رفته من را رنگ کند.»

هزارپا، سنجاقک و کفشدوزک با مهربانی به او لبخند زدند. هزار پا گفت: « اگر مثل من پا داشتی ، می توانستی به این راحتی زیر خاک بروی؟»

سنجاقـک گـفت: «اگـر بال داشـتی ، زیر خـاک کـثیف و پـاره نمی شد؟»

کفشدوزک هم گفت: «برای زندگی زیر خاک لازم نیست مثل من رنگی باشی.در عوض به رنگ خاک هستی و کمتر در خطری!»

کرم کوچولو به فکر فرو رفت، ولی هنوز اخمو بود.

سنجاقک با لبخند گفت: «من فکر می کنم خدا فقط یک چـیز را یادش رفـته به تـو بدهـد کـه خـیلی لازمـش داری، حیف شد!»

کرم کوچولو با تعجّب پرسید:«چی؟» و دوباره به خودش توی دانه های شبنم نگاه کرد.

صورت اخمویش را دید. کم کم اخم هایش را باز کرد و یک مرتبه فریاد زد: « نه، نه، نه، خدا یادش نرفته! من توی دلم آن را گمش کرده بودم.»

وقتی کرم کوچولو دوباره به کفشدوزک و سنجاقک و هزارپا نگاه کرد، لبخند زیبایی روی صورتش بود.

شاید به این مطالب نیز علاقمند باشید:

داستان گویای رایگان نمکپاش خواب آلود

مقاله نه تشویق نه تنبیه (آثار مخرب تشویق و پاداش در کودکان) از وبسایت آموزشی دوران طلایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 × سه =

خرید از طریق واتساپ